شنبه ۱۵ اوت ۲۰۰۹

اطلاع رسانی کنید برای اجتماع در برابر روزنامه اعتماد ملی


کروبی: ما از حضور منتقدین روز شنبه (24 مرداد) استقبال می کنیم و از حاميان نیز می خواهیم که برای حفظ آرامش روز دوشنبه (26 مرداد) حضور بیابند. بنده نيز به همراه شما هواداران برای حمایت و تشکر از دست اندرکاران روزنامه اعتماد ملی و بیان نظرات و پیشنهادها، روز دوشنبه ساعت 16 مقابل ساختمان روزنامه اعتماد ملی حضور خواهم یافت
آدرس: میدان هفت تیر، صد متری اول کریمخان، سمت چپ

دوشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۹

حاکمان نیز تاریخ مصرف دارند


دیدن چهره ی عزیزانی که در دادگاه دقیقا عکس نظرات سابقشان حرف می زدند و اقرار می کردند

قلبم را شدیدا به درد آورد. تصور آنچه در این روزهای بازداشت بر آنها رفته، هر آزاد اندیشی را منقلب می کند.


.

.

تمایلی نداشتم از سه روز بازداشت خودم در سلول انفرادی و البته در شرایطی کاملا متفاوت و البته انسانی بنویسم ولی دیدن این صحنه ها انگیزه ای شد برای نوشتن چند سطر در این زمینه و مقایسه اش با شرایط زندانیان در ایران.

.

.

من به دلیل داشتن پاسپورت غیر واقعی برای رفتن به کانادا در یک فرودگاه اروپایی بازداشت شدم.

کاملا محترمانه توسط یک پلیس به پاسگاه فرودگاه راهنمایی شده، درخواست وکیل و پناهندگی کردم.

حدود یک ساعت در اتاقی بودم که به جای دیوار، پنجره ای شیشه ای داشت تا برای مامورین قابل رویت باشم، تا اینکه مترجم آمد و بدون هیچ گونه فشار روانی یا فیزیکی، انگشت نگاری و بازجویی شدم.



سپس به همراه دو پلیس و حتی بدون استفاده از دستبند، به یک زندان در حوالی فرودگاه منتقل شدم.

پس از بازرسی بدنی،  تحویل دادن وسایل شخصیم و تحویل گرفتن وسایلی که باید می داشتم به سلولم وارد شدم.

اتاقی بود انفرادی به ابعاد 18.5 در 8.5 کفش (طول کفش من)، یک تلویزیون که پشت شیشه بود، روشویی و توالت، یک صندلی، تخت و میز که به دیوار پیچ شده بود، پنچره ای مات داشت که فقط می شد شب و روز را تشخیص داد.



در حیاطی به ابعاد 20 در 20 قدم روزی 3 بار هواخوری داشتیم و در صورت تقاضا سیگار هم می دادند.

کسانی را که در آن حیاط می دیدم، از کشورهای مختلف بودند از لاتویا، عراق، صربستان، نیجریه، سیرالئون، افغانستان و سایر کشورها، دزدی لپ تاپ، حمل کوکائین و یا خروج غیر قانونی از جمله اتهاماتشان بود.

بنا به درخواست ، ساعت 10 شب یک بانوی وکیلی حدودا 50 ساله  به دیدنم آمد.

به او گفتم هنگام خروج دستگیر شده ام و ماوقع را شرح دادم.

گفت پیگیر پرونده ام خواهد شد.دفترچه ای  به من داد که به زبان انگلیسی تمامی حقوق قانونی من در آن نوشته شده بود و دقیقا طبق آنچه نوشته شده بود عمل می کردند.

در تمام  این مدت، ماموران زندان اعم از زن و مرد، با نهایت احترام و لطف برخورد می کردند.

بیش از نیمی از زندانبانان ، دختران زیبای موبلوندی بودند که برای من ،منی که از ایران آمده بودم، در نگاه اول بسیار عجیب می نمود. مخصوصا که هیچ خشونتی در رفتارشان نبود و نوع برخوردشان با زندانیان همانند برخورد یک کارمند با ارباب رجوعش بود.



صبح ها 10 دقیقه امکان دوش گرفتن داشتیم ولی اجازه اصلاح صورت نمی دادند چون از خودزنی زندانیان نگران بودند.

به وسیله آیفون موجود در اتاق امکان ارتباط با خارج از سلول فراهم بود تا اگر دارو یا هر چیز دیگری نیاز داشته باشم یا بخواهم با وکیلم تماس بگیرم، ترتیب اثر دهند.



تلوزیون را همواره روشن می گذاشتم تا صدای قدم زدن ماموران زندان اذیتم نکند.

با تمام احترام و ادب و رعایت تمامی موازین حقوق بشری که انجام می شد، صدای شنیدن گام های زندانبانها و یا صدای کلید که برای باز کردن درب سلول استفاده می شد، تنم را می لرزاند.

.

.

برای منی که در کشورم پایم به زندان نرسیده بود، بودن در یک زندان، پشت دربسته ای که اختیار باز کردنش را نداشتم   و نمی دانستم که حتی لحظه ای بعد چه روی خواهد داد ،همان  سه روز در آنجا بودن به اندازه سه سال گذشت . پس از این سه روز به زندان عمومی منتقل شده و پس از مدت کوتاهی آزاد شدم.

.

اکنون تصور کنید وضعیت زندانهای ویژه معروف مانند بند 209 و یا بازداشت گاه های خاصی که کشف می شوند (مانند کهریزک) و رفتار و برخوردی که با زندانیانی این چنین سرشناس می شود تا اینگونه آنها را بشکنند و مجبور به اقرارهایی کنند که در مخیله هیچ کس نمی گنجد و باور هیچ کس نمی شود.

در عکسهای منتشره می بینیم که نگاه های تک تک بازداشت شدگان هر یک به اندازه چند کتاب حرف برای گفتن دارند. ابطحی شاد و خندان هجده کیلو وزن کم می کند و اعتراف می کند، عطریانفر، عضو ارشد کارگزاران می گوید که با «فرود آوردن سرمان مقابل نظام» باید «بگوییم ای رهبر، ای پیشوا در برابر تو تسلیمیم و همچون حر ابن ریاحی خودمان را تسلیم می‌کنیم»



فراموش نکنیم که پیشوا لقبی بود که نازی ها به هیتلر داده بودند.

.

.

دختر ابطحی در گفتگوی تلفنی با بی بی سی فارسی می گوید در آخرین ملاقات با پدرش،  وی گفته است به او قرص هایی می دهند که با خوردن آنها از دنیا فارغ می شود.


این مطلب را محمد رضا تابش از نمایندگان مجلس هم تائید می کند.

پس می توان تصور کرد و یقین داشت که با فشارهای عصبی، روانی، فیزیکی، حتی دارویی!! و هر نوع تهدید، توانسته اند برخی را مجبور به اعترافاتی کنند که مصرف رسانه ای داشته باشد.

واقعیت غیر قابل انکار، عدم پذیرش افکار عمومی در مورد این سناریوها و شوهای پخش شده است.

این همان چیزی است که به مذاق حاکمان خوش نمی آید و دامنه این اعتراضات و سلب اعتماد حکومتی  را روزافزون خواهد کرد.



تمامی کسانی که قبلا اعترافات این چنینی داشته اند، بدون استثنا پس از آزادی گفته اند که تحت چه شرایطی مجبور به آن اعترافات شده اند و این پروسه باز تکرار خواهد شد.

حاکمان نیز تاریخ مصرف دارند، می آیند و می روند و مردم قضاوت می کنند.

تاریخ همیشه تکرار می شود.

 

سهراب رستمیان

sohrabrostamian@yahoo.com

انقلاب سبز فراگیر دیجیتال

بارها در گفتگو با هم نسلان پدر و مادرم، کسانی که در انجام انقلاب 1357 ایران همراه بودند، یادآوری می کردم که در جریان انقلاب، رسانه هایی چون بی بی سی و غیره همواره  اطلاع رسانی می کردند.

حکومت وقت مانع از نشر سخنرانی های خمینی در پاریس می شد و عده ای را به جرم نشر این سخنان دستگیر کرده، به زندان می انداخت. ولی آن سخنان توسط بی بی سی پخش می شد، با کپی استنسیل و یا زیراکس تکثیر و به دست مردم می رسید، یعنی آنها به عمد به پخش اخبار و در واقع به وقوع انقلاب کمک می کردند.

این واقعیتی غیر قابل انکار است که بی بی سی نقش بسزایی در پیروزی انقلاب 57 ایران داشته است.

حتی در جریان افتتاح تلوزیون فارسی بی بی سی و سپس در بحبوحه تحولات و اعتراضات پس از تقلب انتخاباتی در ایران و انتشار اخبار مربوط به این جریانات از تلوزیون فارسی بی بی سی، عده ای این اطلاع رسانی را با آنچه بی بی سی در انقلاب 57  انجام داد مقایسه کردند و گفتند سرانجام  نهایت آن اطلاع رسانی، آن انقلاب بود و نهایت این اطلاع رسانی نیز می تواند همان گونه باشد.

بماند که پس از بازداشت کارمندان ایرانی سفارت انگلستان در ایران، این اطلاع رسانی وسیع بی بی سی بسیار محدود و این تصور را دامن زد که در پشت پرده مذاکراتی صورت گرفته و برای کاهش سطح اطلاع رسانی توافقی حاصل شده است. چیزی که صادق صبا مدیر جدید بی بی سی فارسی آن را انکار کرد و گفت کاهش میزان خبرهای مربوط به ایران تنها به دلیل کاهش تحولات در ایران است.

.

.

خواسته یا ناخواسته می توان این حرکت و خیزش عظیم مردم ایران را در پی دست بردن در نتایج انتخابات و تغییر نتیجه، انقلابی دیگر خواند.

با این تفاوت که این بار خود مردم خبر سازی کرده و برای یکدیگر و برای جهانیان، اطلاع رسانی می کنند.

روز هجده تیر، آنقدر ویدیو آپلود شده بود که من نمی توانستم تشخیص بدهم که در صفحه فیس بوک خودم، کدام را به اشتراک گذاشته و کدام را نگذاشته ام.

اسرای آشویتس کهریزک، تنها چند ساعت بعد از آزادی، آنچه بر آنها گذشته را نوشتند و می نویسند تا جهانیان را از آنچه بر آنها گذشته است آگاه سازند.

در روزگاری هستیم که حتی وقتی  یک وبلاگ نویس داخل ایران برای چند ساعت نمی نویسد، همه نگرانش می شویم.

علیرضا رضایی، طنز نویس مقیم تهران که این روزها به دلیل نوشته های جسورانه و طنازانه اش بسیار محبوب شده و صفحات اینترنتی او در فیس بوک و بلاگ اسپات بسیار پر بیننده است، لحظه به لحظه گزارش می دهد که مثلا فردا به مراسم چهلم شهدا خواهد رفت و وصیت نامه طنز می نویسد، می رود، بر می گردد، از کتک خوردنش می نویسد و مطالبش را ادامه می دهد.

.

طی این روزها، خبرنگاران از حضور در میان تجمعات مردمی منع شده اند و هیچ گزارش رسمی از طرف خبرگزاری های مستقل منتشر نمی شود. حتی ویزای خبرنگاران غیر ایرانی مقیم درایران نیز تمدید نمی شود و بسیاری از آنها بالاجبار ایران را ترک کرده اند.

علی رغم محدودیت های ایجاد شده از طرف پلیس، بسیج و لباس شخصی ها و حضور غیر محسوس آنها در میان مردم و امکان دستگیری توسط آنها، در هر اتفاقی که این روزها و در این زمینه می افتد ، تعداد بسیاری موبایل دیده می شوند که در حال ضبط صدا و تصویر هستند.

می توان از صحنه صحبتهای مادر سهراب اعرابی بر مزار فرزندش اشاره کرد که ده ها دست از هر طرف دیده می شد که در حال تصویر برداری بودند.

این فیلم ها و خبرها بلافاصله به سایتهای اجتماعی و خبری سرازیر می شوند و حتی شاید دقایقی بعد از شکار تصاویر، آنها را در فیس بوک، تویتر، یوتیوب  و سایتهای خبری می بینیم و در واقع همه جهان می بیند.

اگر در میان اسامی انقلاب ها بخواهیم نامی برای این انقلاب خاص انتخاب کنیم، هیچ نامی بهتر از انقلاب دیجیتال یا انقلاب اینترنتی نمی توان بر آن نهاد.

شاید بهتراست بگوییم: انقلاب سبز فراگیر دیجیتال

سهراب رستمیان

Sohrabrostamian@yahoo.com

 

 

 

.

پی نوشت: فراگیر از آن نظر که عمده گروه های مخالف را از هر طیف عقیدتی گرد هم آورده است.

سایت علیرضا رضایی:

http://alirezarezaee1.blogspot.com

و در فیس بوک:

http://www.facebook.com/alirezarezaei

جمعه ۷ اوت ۲۰۰۹

این ها در شکنجه و مرگ در کهریزک دست داشتند

در این گزارش اسامی آمرین و شکنجه گرانی که در کهریزک موجب مرگ زندانیان شده اند، اعلام شده است ...


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۱۵ مرداد ۱٣٨٨ -  ۶ اوت ۲۰۰۹


اخبار روز: فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران که گزارش های مستندی در مورد نقض حقوق بشر در زندان های ایران منتشر می کنند، روز پنجشنبه گوشه های بیشتری از فجایع اردوگاه مرگ کهریزک را در اختیار افکار عمومی قرار دارند. در این گزارش گفته شده که این اطلاعات در پی مدت ها تحقیقات و گفتگو با برخی از شاهدین عینی به دست آمده است. 
بر پایه ی این گزارش در اردوگاه مرگ کهریزک، یک سوله ی مستطیلی شکل ایجاد شده بود و این سوله را قفس بندی کرده بودند. مساحت هر قفس در حدود ٣۰ متر مربع بوده است. در هر کدام از این قفسها بین ۴۰ الی ۶۰ نفر جا داده می شد که زندانیان تقریبا فقط قادر به ایستادن بوده اند. در این سوله در حدود ۲۰۰ نفر از دستگیرشدگان قیام مردم ایران و تعدادی از زندانیان عادی نگهداری می شدند. 
شکنجه در مورد کسانی که در جریان اعتراضات دستگیر می شدند، به محض ورود به اردوگاه مرگ کهریزک آغاز می شد و شبانه روز ادامه داشت. زندانبانان معمولا سر و صورت زندانی و نقاط حساس بدن او را هدف قرار می دادند. شکنجه گران با استفاده از ابزارهای شکنجه مانند باتون، لوله های فلزی، نبشی و شلاق شکنجه می کردند و بیشتر به سر زندانی می کوبیدند. آن ها در مواردی بر روی زندانیان آب گرم می ریختند که یکی از موارد شکنجه روتینی آنها است. 
آنها همچنین حکم مرگ افراد را داشتند و خود می توانستند تصمیم بگیرند و به اجرا در بیاورند. در این اردوگاه مرگ در زیر شکنجه های سبعانه و قرون وسطائی صورت می گرفت و مرگ اکثر جان باختگان بصورت تصادفی نبوده بلکه با طرح، تشخیص و تصمیم قبلی انجام گرفته است. در زیر شکنجه های طاقت فرسا و غیرانسانی که بطور سیستماتیک و علیه تمامی زندانیان صورت می می گرفت، آنها قربانیان خود را انتخاب می کردند و به قتل می رساندند. 
بنابه گفته ی شاهدین تقریبا در هر ۲۴ ساعت ۲ ال ٣ نفر را به قتل می رساندند که در مجموع کسانی که به قتل رسانده شدند در حدود ۱۵ الی ۲۰ نفر می باشند. پیکر آنها را لای پتو می پیچاندند و در وانتی قرار می دادند و به سردخانه کهریزک تحویل می دادند. 
از جمله جوانانی که در زیر شکنجه به قتل رسیدند می توان محسن روح الامینی و محمد کامرانی را نام برد. فردی بنام سروان پاسدار زندی معاون اردوگاه مرگ کهریزک پس از شکنجه های زیاد با یک وسیله فلزی به سر شهید راه آزادی محسن روح الامینی می کوبد و در حالی که خون از سر او جاری بود بدستور وی توسط شکنجه گرانی به نامهای سید موسوی و سید حسینی از پا آویزان می شود و آن قدر بدین صورت می ماند درحالی که همچنان خون از سر او جاری بود تا زمانی که جان می بازد. محسن روح الامینی با هدف به قتل رساندن شکنجه می شد. با شیوه مشابه محمد کامرانی را به شهادت رساندند. 
در ادامه ی این گزارش آمده است: چندین نفر از کسانی که شاهد قتل و شکنجه بوده اند حاضرند در هر دادگاه بین المللی و هیئت تحقیق بین المللی علیرغم خطر جانی مشاهدات خود را بیان کنند. آنها همچنین در صورت لزوم می توانند همراه با خانواده های قربانیان و در صورت تامین جانی، به عنوان شهود در هر دادگاه مسقل شرکت کنند. 
در ادامه این گزارش نام چند نفر از کسانی که در شکنجه و قتل جوانان مسقیما نقش داشتنه و منجر به مرگ تعداد زیادی از جوانان شده اند آورده شده است: احمدرضا رادان، عامریان (عامری) معاون رادان، کشمیری (از دستیاران رادان)، حقی فرمانده گارد، کومیجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک، سروان پاسدار زندی معاون اردوگاه کهریزک، پاسدار سید موسوی (قاتل محسن روح الامینی)، افسر پاسدار سید حسینی، افسر نگهبان زندان کهریزک و ٨ نفر از افراد گارد که با نقاب زندانیان را مورد شکنجه قرار می دادند. 
احمد رضا رادان به اتفاق تعدادی از همدستانش مانند کشمیری، عامریان (عامری) و حقی با هلی کوپتر چند روز در هفته به کهریزک می آمده و زندانیان را خود شخصا مورد شکنجه های وحشیانه و تحقیر قرار می داده است. احمدرضا رادان خطاب به زندانیان می گفته است: در دنیا اول اینجا است زندانی که زندانی را آدم می کنیم، بعد ابوغریب و گوانتانامو. 
علی خامنه ای ولی فقیه روز سه شنبه ۶ مرداد ماه دستور بسته شدن بازداشتگاه کهریزک را صادر کرد زیرا، بگفته وی در آنجا معیارهای لازم برای حفظ حقوق بازداشت شدگان وجود نداشته است. این در حالی است که در این اردوگاه مرگ ده ها نفر به قتل رسیدند و صدها نفر در اثر شکنجه دچار صدماتی شدند و تا پایان حیاتشان اثرات جسمی و روحی آنرا با خود دارند. علی خامنه ای که افراد فوق مجری فرامین وی بوده اند از ترس مجازات آن ها و افشای نقش خود اقدام به بستن شتاب زده بازداشتگاه و از بین بردن آثار جرم نموده و افراد فوق را برای ادامه ی جنایت علیه بشریت به شکنجه گاههای دیگر منتقل کرده است. 
فعالین حقوق بشر و دمرکراسی در ایران، در پایان این گزارش از دبیر کل و کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل خواستار اعزام هیئت تحقیق برای بررسی جنایت هایی که در این بازداشتگاه و سایر بازداشتگاه ها صورت گرفته و می گیرد شده اند.


افروغ: اینها نه مخملین است و نه حتی یك اعتراف معمولی

برگزاری عجولانه اولین جلسه دادگاه بازداشت شدگان اصلاح طلب بدون رعایت موازین قانونی و همچنین پخش اعترافات مبهم و غیر حقوقی آنها با موجی از حیرت و اعتراض اندیشمندان و حقوقدانان مواجه شده است تا جایی كه حتی بسیاری چهره های اصولگرا نیز به انتقاد از این موضوع پرداخته اند. در همین راستا عماد افروغ از چهره های میانه رو اصولگرایان در مقاله ای كه در شماره امروز روزنامه اعتماد ملی به چاپ رسیده است با تحلیل اعترافات ابطحی و عطریان فر در جلسه اول دادگاه نتیجه گیری نموده كه این اعترافات نه تنها به انقلاب مخملی بی ربط است بلكه حتی نمی تواند به عنوان یك اعتراف معمولی مبنای صدور حكم قرار گیرد. وی در پایان خواستار تعطیلی محاکمه‌ها با هدف جلوگیری از به خطر افتادن آبروی نظام قضایی کشور شده است.

متن كامل یادداشت افروغ به شرح زیر است: 

به عنوان یک روش‌شناس که سال‌‌های بسیاری را صرف پژوهش کرده‌ام. معتقدم متهم کردن یک فرد به جریان‌سازی انقلاب مخملین چندان آسان نیست، زیرا انقلاب مخملین تصمیمی نیست که یک شبه اتخاذ شود و عده‌ای در کمتر از یک ماه آن را به سرانجام برسانند و به هدف‌شان برسند، بلکه زیربناهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی بسیاری می‌خواهد. 

برای همین نیز سخت معتقدم آنچه در قالب برگزاری این دادگاه‌ها به نمایش گذاشته شده است نه‌تنها ارتباطی با یک حرکت مخملین نداشت، بلکه حتی یک اعتراف معمولی هم نبود. 

در این دادگاه شاهد حضور افرادی بودیم که پس از گذراندن چند روزی در زندان، تحلیل‌هایشان تغییر کرده بود و حالا به این نتیجه رسیده بودند که نگاهشان در گذشته درست نبوده است، ‌بنابراین تغییر دیدگاه را چطور می‌توان به برنامه‌ریزی برای انقلاب مخملین ربط داد؟ چرا باید عده‌ای دستگیر شوند، آن هم تنها برای تنبه و اصلاح دیدگاه، فکر و عقیده‌شان یا حتی اینکه معتقد بودند تقلبی صورت گرفته است؟ مگر در این میان پولی دریافت شده است؟ کدامیک از معترضان این معترفان چه جریانی را سازماندهی کرده بود، کجا جریان‌سازی کرده بودند و ملت را کجا جمع کرده بودند و به آنها درس انقلاب مخملین داده بودند که باقی بی‌خبر هستند و تنها ضابطان قانونی باخبر؟ آیا در جریان پخش مشروح دادگاه حرفی از استخدام این افراد به دست قدرت‌های خارجی شنیدیم یا اینکه این افراد پا به میدان گذاشته بودند تا نظام جمهوری‌اسلامی ایران را از اساس و جوهره تغییر بدهند و به ساختار تازه‌ای برسند؟ 

اصلا بحث ارتباط با خارجی‌ها و خط گرفتن را هم اگر کنار بگذاریم، با کدام عینک واقع‌بینی می‌توان به این نتیجه رسید که محمد عطریانفر و محمدعلی ابطحی چنین قدرتی در اختیار داشتند؟ چطور است که دو چهره مانند ابطحی و عطریانفر که همیشه از مدیران میانه بوده‌اند به یک باره دارای چنین قدرت براندازانه‌ای شده‌اند؟ اگر این نیست شاید هم موقعیت و پایه‌‌های نظام برای تغییر قدرت زیادی نمی‌خواهد! 

برادران من! انقلاب مخملین تعریف روشنی دارد، زیربناهایی می‌طلبد، به این آسانی‌‌ها نیست که هر کس که اعتراض کرد، نافرمانی مدنی کرد یا بر حسب ذهنیت خود تن به تصمیمی ندارد، را خیلی زود به عنوان نشانه‌ای از وقوع انقلاب مخملین تعبیر کرد. 

به عنوان یک جامعه‌شناس می‌گویم و نه از منظر سیاسی! چه کسی و با چه استدلالی می‌تواند ثابت کند که حضور مردم در خیابان‌ها و اعتراض‌شان نسبت به شرایط اخیر ناشی از هدایت و تصمیم محمدعلی ابطحی و عطریانفر بود؟ چرا موقعیت و قدرت افراد را براساس واقعیت‌های موجود مورد قضاوت و کنکاش قرار نمی‌دهید؟ مردم ایران یک حرکت خودجوش داشتند، رسانه خارجی نبود، پولی نگرفته بودند و در میتینگی به آنها نگفته بودند «ملت پیش به سوی انقلاب مخملین!» تنها ذهنیت حاکم بر افکارعمومی این ماجرا را پیش می‌برد. 

چرا شعور مردم و ملت را دست کم بگیریم و فکر کنیم ملت و افکار عمومی همیشه باید دنباله‌رو باشند و خود قادر به گرفتن هیچ تصمیم جمعی نیستند، کاش در جریان این محاکمات و تئوری‌پردازی‌ها ذره‌ای هم واقعیت‌های موجود را لحاظ می‌کردیم. کجای قانون اساسی آمده است که اعتراض مدنی و آرام جرم است؟ این افراد که در بازداشت به سر می‌برند، کجای این پروسه، قانون اساسی را از بیخ و بن نادیده گرفته‌اند، کسی که در صدد انقلاب مخملین است که مدام پافشاری نمی‌کند تا حقوق قانونی که قانون اساسی برایش در نظر گرفته در جامعه پیاده شود، مگر اینکه قانون اساسی ما دستورالعمل دستیابی به انقلاب مخملین باشد و ما بی‌خبر، زیرا خواسته مردم کوچه و خیابان انقلاب مخملین نیست، بلکه استفاده از تمام آزادی‌های سیاسی و اجتماعی قانون اساسی است.

از سوی دیگر انقلاب مخملین نسخه‌ای است که تنها در جغرافیای سیاسی خاصی پیاده می‌شود. کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی که سال‌ها زیر نوع کمونیسم شوروی بودند تنها بخش‌هایی هستند که این نسخه ناقص در آنها عمل کرده است. دلیل اصلی وقوع انقلاب مخملین در این کشورها هم منش دیکتاتوری حاکم بر آنها بوده است، آیا کسی می‌پذیرد که به لحاظ ساختار سیاسی دولت ایران منش دیکتاتوری داشته که حالا ما باید شاهد بروز انقلاب مخملین در آن باشیم؟ قطعا جواب واقع‌بینانه وجود این رویکرد را از بیخ و بن نفی می‌کند. اما به هر حال هر معادله‌ای از یک وجه ساختاری برخوردار است و نمی‌توان آن را تنها از یک بخش مورد بررسی قرار داد، باید دو سوی معادله را نگریست. 

برای رسیدن به انقلاب مخملین ملزوماتی نیاز است، که از مهم‌ترین آنها وجود و نفوذ قدرت خارجی به اضافه دولت دیکتاتوری است، کدامیک از این دو در کشور ما وجود دارد که اکنون ما براساس آن باید به توهم توطئه مخملین رسیده باشیم؟ کشور ما هرگز خصایص یک کشور سوسیالیستی یعنی بی‌توجهی به آزادی را نداشته است، پس امکان پیاده شدن این نسخه از سوی دشمن خارجی و داخلی برای همیشه در نظام جمهوری اسلامی ایران منتفی است. این منش زیبنده جمهوری اسلامی نیست و صداوسیما سردمدار این منش جدید و تخریبگر شده است. اگر بپذیریم که این افراد بدون اعمال هیچ‌فشاری دچار چنین تغییر نگرش ژرفی هم شده‌اند، باز هم باید گفت این رویکرد جدید چه ربطی به اعتراف دارد و چه ربطی به کودتای مخملین که مدام این ترکیب نوآمده در صداوسیما تکرار می‌شود؟ 

مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که دیگر اظهارنظر و نقد فایده‌ای ندارد، اما نگرانم به عنوان یک شهروند پایبند به نظام جمهوری اسلامی ایران، نگرانم. نگران جوهره انقلاب، نگران وجهه آزادی که قرار بود در کشورم مستقر شود و نگران اعتماد عمومی ملتی که ٣٠ سال برای کسب آن زحمت کشیده شده است. 

قرار نیست که برای تحکیم پایه‌های قدرت یک جناح دست به هر رویارویی‌ای بزنیم، زیرا رویارویی‌ اینچنینی می‌تواند تبعاتی داشته باشد. اگر اینچنین باشد پس امر به معروف و نهی از منکر در نظام ما چه می‌شود، مشورت، همدلی و همگرایی را در کجای این رویارویی می‌گنجانید؟ 

ای کاش محکمه قضایی تصمیم بگیرد، حتی در همین جای کار با استناد به مدارک مستدل مخملی بودن اعتراض‌ها را ثابت کند و متهمان را با اتهام‌هایی در اندازه توان‌شان به محاکمه بکشاند و از همه مهم‌تر مردم را عاقل بپندارد، در غیر این صورت باید گفت که این اعتراف نیست و از این رویکرد نمی‌توان مدرکی یافت مبنی بر برنامه‌ریزی انقلاب مخملین، اگر قدرت هم وجود ندارد بهتر است که محاکمه‌ها تعطیل شود تا آبروی قضایی کشورمان بیش ازین به خطر نیفتد. 

من هم مانند هر شهروندی نگرانم، نگران روزی که پس از این حرکت، هر اعتراضی نشانه‌ای از قصد به انقلاب مخملین تعبیر شود و این لحظه دردناکی است.
141

شکنجه در بازداشتگاهها بیداد می کند

شکنجه در بازداشتگاهها بیداد می کند
عبدالله مومنی قدرت تکلم و حرکت خود را از دست داده است

عبدالله مومنی، سخنگوی سازمان دانش آموختگان (ادوار تحکیم وحدت)، 45 روز پیش در حالی در دفتر ستاد شهروند مهدی کروبی بازداشت شد که به گفته شاهدان عینی، ماموران امنیتی او رابا خشونت هر چه تمام تر و ضرب و شتم شدید و بدون ارائه هیچ حکمی با خود بردند، اکنون اما با گذشت 45 روز زندان، وی نزدیک به 20 کیلو وزن کم کرده و تعادل روحی و جسمی اش را از دست داده است.

به گزارش روزآنلاین، همسر وی که دیروز با وی ملاقات داشته از این وضعیت نگران‌کننده با روز سخن گفته است. همسر، برادر و فرزندان عبدالله مومنی روز گذشته در زندان اوین با او در حالی دیدار کردند که این فعال دانشجویی نه قدرت تکلم داشت و نه قدرت راه رفتن. فاطمه آدینه وند، همسر مومنی که به شدت نگران و ملتهب بود به روز گفت: بچه‌های من اصلا آقای مومنی را نشناختند و به شدت از دیدن او شوکه شدیم.

وی می‌افزاید: از زندان اوین او را با ماشین سبز رنگی آوردند؛ از ماشین که پیاده شد اگر من و برادرش او را نمی‌گرفتیم می‌افتاد. حتی نمی توانست یک قدم راه برود. کمک کردیم و وارد اتاق ملاقات شدیم. همسر مومنی با بیان اینکه "آنچه که می‌دیدیم را باور نمی‌کردیم" توضیح می‌دهد: ریش و موهای عبدالله بلند شده و کاملا به هم ریخته و صورتش از فرط لاغری به شدت سیاه شده، زیر چشم‌ها گود رفته و کبود بود.

خانم آدینه‌وند می‌افزاید: صدای عبدالله به شدت لرزان بود و اصلا قدرت حرف زدن نداشت و بچه‌ها از دیدن وضعیت او به شدت ترسیده و فقط گریه می‌کردند و مدام می‌پرسیدند چه بلایی سر بابا اومده؟ به گفته او عبدالله مومنی تعادل روحی و روانی نداشت و فقط احوالپرسی می‌کرد و مدام می‌گفت "جای من خوب است". خانم آدینه وند با بیان اینکه "اگر جای او خوب است پس چرا به این شکل درآمده" می‌افزاید: تنها چیزی که عبدالله گفت این بود که دو روزست روزه ام. ما دیگر هیچ چیزی از او نشنیدیم.

وی با بیان اینکه همسرش همچنان در انفرادی است و بازجویی او تمام نشده می‌گوید: همسرم شدیدا تحت فشار روحی و جسمی و شکنجه است و نزدیک 20 کیلو وزن کم کرده است. خانم آدینه وند تاکید می‌کند: آن کسی که امروز دیدیم اصلا عبدالله مومنی نبود؛ فقط یک پوست و استخوانی بود که تعادل روحی و روانی و قدرت حرف زدن وایستادن و راه رفتن نداشت. هیچ چیزی از عبدالله نمانده است. به گفته همسر مومنی این ملاقات فقط ده دقیقه و در حضور بازجوی این فعال دانشجویی صورت گرفته و بازجو با قرار دادن ضبط صوتی روی میز تمام مکالمات را ضبط کرده است.

همسر مومنی با بیان اینکه "بچه‌ها شوکه شده و ترسیده‌اند" می‌گوید: از وقتی برگشته‌ایم بچه‌ها فقط در حال گریه کردن هستند و نگران پدرشان که چه اتفاقی افتاده و نمی‌توانیم آنها را آرام کنیم. وی با انتقاد شدید از وضعیت همسرش می افزاید: امروز که گریه بچه‌ها و وضعیت عبدالله را دیدم به بازجو گفتم آیا این حق ماست در زندگی که 5 شهید داده‌ایم و عزیزانمان رفته اند تا ما در آرامش زندگی کنیم؟ اکنون با این آدم چه کرده‌اید؟ چه بلایی سر او آورده‌اید؟

بازجوی مومنی هیچ پاسخی نداده و زود ملاقات را به پایان رسانده و مجددا مومنی را با ماشین سبز برده‌اند. خانم آدینه وند می‌گوید: یکبار صدام زندگی مرا نابود کرد و شوهرم رفت و شهید شد که بچه های این مملکت و ما در آرامش زندگی کنیم. امروز با دیدن عبدالله در آن وضعیت، باز صدام جلوی چشمان من زنده شد. چیزی از عبدالله من نمانده و من متاسفم که اینها مدام دم از عدالت می‌زنند و اینگونه رفتار می‌کنند.

خانم مومنی که به شدت نگران و ملتهب است، توان صحبت بیش از این را ندارد. روز سه شنبه نیز عبدالله مومنی را مجبور کرده بودند با همسرش تماس گرفته و از او بخواهد هیچ گونه مصاحبه و اطلاع رسانی درباره او انجام ندهد. در این تماس تلفنی مومنی با لحنی به شدت عصبی و صدایی لرزان از همسرش خواسته بود: "به جای مصاحبه درباره پرونده و وضعیت من، به بچه داری بپرداز."

از سوی دیگر همسر مومنی روز دوشنبه خبر از تماس تلفنی این فعال سرشناس دانشجویی داده و گفته بود: صدای او به قدری ضعیف و بریده بود که در کلام اول او را نشناختم. او در جملات کوتاه و بریده بریده خود تصریح کرد که در زندان انفرادی و زیر فشار شدید بازجویی است.

فاطمه ادینه‌وند با بیان اینکه "این اولین بار نیست که عبدالله مومنی بازداشت و زندان انفرادی را تجربه می‌کند اما لحن صدای او و نحوه صحبتهایش نشان می داد که شدیدا تحت فشار قرار دارد"، نسبت به زیر فشار بودن فعالان سیاسی برای اعتراف ساختگی هشدار داده و گفته بود: "من در پایان تماس تلفنی به عبدالله تاکید کردم که مبادا از قرص‌هایی که به آقای ابطحی دادند و او را مجبور به اعتراف ساختگی کرده‌اند بخورد."

این مصاحبه چنان بازجوها را به هراس انداخت که این زندانی را که بیش از 50 روز است در انفرادی و در شرایط ایزوله کامل و تحت شدیدترین فشارهای روحی و جسمی قرار دارد مجبور کردند با همسرش تماس بگیرد و با عصبانیت از او بخواهد هیچ گونه مصاحبه و پیگیری در باره پرونده و وضعیت او انجام ندهد.

وقتی که زندانی، بازجو را تنها پناه خود می‌بیند

گفت و گو با رامین جهانبگلو، هوشنگ بوذری و حنیف مزروعی درباره زندان انفرادی و اعتراف

وقتی که زندانی، بازجو را تنها پناه خود می‌بیند

نیک‌آهنگ کوثر
nikahang@radiozamaneh.com

مجله‌ی «تایم» آمریکا در گزارشی درباره‌ی دادگاه متهمان ناآرامی‌های اخیر، ضمن آن‌که آن را یک نمایش خوانده، به وضعیت یکی از شاخص‌ترینشان یعنی محمدعلی ابطحی اشاره کرده است و می‌نویسد: «این معاون سابق رییس‌جمهوری، خودش نبود.» مشاهده‌ی اعترافات تلویزیونی محمد عطریانفر و محمدعلی ابطحی برای کسانی که این دو را می‌شناختند، باعث تعجب شده است؛ چه کلام و منطق این سیاسیون باسابقه کاملاً با گذشته فرق می‌کرد.

دکتر رامین جهانبگلو استاد دانشگاه تورنتو سه سال پیش پس از نزدیک به چهارماه بازداشت، عملاً پس از مصاحبه‌ای اعتراف‌گونه در خبرگزاری ایسنا، آزادی خود را به‌دست آورد. جهانبگلو که مدت‌ها در سلول انفرادی نگهداری می‌شد، به تشریح وضعیت زندانی تا نقطه‌ی شکست می‌پردازد:

Download it Here!

شرایط زندان بویژه زندان انفرادی فشارهای روحی روی فرد می‌آورد. و اگر بگوییم که فشارهای جسمانی نمی‌آورد، یعنی فرد شکنجه نمی‌شود، ولی به هر حال انفرادی فشارهایی روحی می‌آورد که فرد را خسته می‌کند؛ امید به آینده‌اش را از بین می‌برد و به نوعی رابطه‌اش با دنیای بیرون و واقعیت قطع می‌شود. به طور کلی او در یک دنیای مالیخولیایی مثل دنیای کافکایی، مثل کتاب محاکمه‌ی کافکا زندگی می‌کند.

و به خاطر همان فشارهایی که روی او می‌آید، موجب می‌شود که کم‌کم آن آدم ارتباطش با خودش هم تغییر کند و اگر نتواند ذهنش را زنده نگه دارد، به نوعی می‌توانیم بگوییم که انفرادی و اعتراف، خودش یک نوع ذهن‌کشی است.


حنیف مزروعی، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس

حنیف مزروعی روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب که هم‌اکنون متواری است و در سال ۱۳۸۳ در پرونده‌ی وبلاگ‌نویس‌ها و شبکه‌ی «عنکبوت» تحت فشار بازجوها در انفرادی بود، معتقد است که تمام تلاش بازجویان و دست‌اندرکاران شکستن زندانی‌ است:

حقیقتش این است که در دوران بازداشت، به هر نوعی می‌خواهد باشد، وقتی زندانی تحت فشار است و تحت بازجویی قرار می‌گیرد، بازجو هدف اولش این است که غرور زندانی یا بازداشت‌شده را بشکند. و برای این‌که به این هدفش برسد، از انواع و اقسام راه‌های مختلف استفاده می‌کند. می‌تواند ضرب و شتم باشد؛ می‌تواند فشار فیزیکی باشد و می‌تواند خیلی روش‌های مختلف باشد.

وقتی زندانی به این نقطه می‌رسد که دیگر توانی برای مقابله کردن با بازجو پیدا نمی‌کند، در آن فاز که به قول معروف می‌گویند خودش را وا می‌دهد و در اختیار بازجو قرار می‌گیرد. از آن زمان است که بازجو دیکته می‌کند و زندانی مجبور می‌شود که بر اساس دیکته‌ی او عمل کند.


هوشنگ بوذری (عکس: CBC)

تشدید فشار بر متهمان تا نقطه‌ای است که تنها پناهجوی خود را بازجو می‌بیند. بازجویی که او را وادار کرده است علیه خودش هم دروغ بگوید. متهم گاه در اقرار تلویزیونی سخن از تحول و تغییر می‌زند. هوشنگ بوذری که در سال‌های اول دهه‌ی ۷۰ نزدیک به هشت ماه در بازداشت وزارت اطلاعات بوده و شکنجه را از نزدیک تجربه کرده و امروز در کانادا همراه با فعالان حقوق بشر علیه شکنجه در سطوح مختلف تلاش می‌کند، معتقد است که تحول در شرایط زندان عملاً حرفی بی‌معنی‌ است:

چه طور می‌شود که یک شخص می‌رسد به نقطه‌ای که چنین حرف‌هایی می‌زند که تماماً به ضرر خودش است! و غیر از این که به ضرر خودش است، این دقیقاً مطابق خواست بازجویش است. قربانیان معمولاً بعد از این‌که از مرحله‌ی شکستن گذشتند، ناچار در فاز بعدی با بازجو وارد معامله می‌شوند. معامله‌ای که معامله‌ی روحی هم هست؛ نه معامله‌ای که چیزی در آن رد و بدل می‌شود. در آن معامله‌ی روحی به بازجو وابسته می‌شود و در عین‌ حال اطمینان‌هایی هم یا به صورت سطحی یا به صورت ضمنی می‌گیرد.

منظور از این اطمینان‌ها این است که یعنی وضع شما با دیگران فرق می‌کند و شما به زودی آزاد می‌شوید و همه‌ی این‌ها قربانی را به آن جایی می‌رساند که چیزی را که بازجو می‌خواهد، مطرح کند. بنابراین تحول را اگر به صورت روحی و روانی‌اش نگاه بکنیم، نه! تحولی در کار نیست.

یک فاز است که قربانی شروع می‌کند به اولاً خوداغفالی؛ یعنی خودش خودش را گول می‌زند؛ خودش خودش را قانع می‌کند و نهایتاً به خودش می‌گوید من که چیزی نمی‌گویم؛ این‌ها چیزهایی است که قبلاً هم مطرح بوده و بیرون هم همه می‌دانند و غیره‌ و ذلک و حداقل حسنی که این داستان برای من خواهد داشت، یعنی اعتراف به آن چیزهایی که بازجو از من می‌خواهد، راه را برای این که من بتوانم راهی از این مخمصه پیدا کنم، باز می‌کند.


دکتر رامین جهانبگلو

معمولاً کسانی که زندان انفرادی و بازجویی را نچشیده‌اند، ممکن است با خواندن متن اعتراف یا مشاهده‌ی گفت و گوهای اعتراف‌آمیز تلویزیونی، نگاهی منفی به متهمان پیدا کنند. درک این نکته برای کسانی که از این فضا دور بوده‌اند، از این‌که ممکن است فردی دقیقاً سخن و خواسته‌های بازجویان را تکرار کنند، اندکی سخت است. جهانبگلو در این باره چنین می‌گوید:

کسانی که زندان نکشیده‌اند، اگر بروند و بعضی از رمان‌ها را مثل «۱۹۸۴» اورول یا مثلاً «در ظلمت نیمروز» آرتور کویستلر یا «اعتراف» آرتور لاندن را بخوانند، می‌بینند که این سه نویسنده دقیقاً همین فضا را تشریح کرده‌اند. یعنی فضایی هست که متهم یا به قول معروف مجرم در مقابل بازجویش قرار می‌گیرد و آن بازجوها به طور مختلف و گوناگون هر کدامشان به نوعی آن مجرم و متهم یا آن فردی که در مقابلش قرار گرفته است، شخصیت آن‌ها را خرد کنند؛ تحقیرش کنند؛ کوچکش کنند. خصوصاً که هر سه کتاب در مورد رژیم‌های کمونیستی است و در مورد این صحبت می‌شود که این افراد در حقیقت درمان می‌شوند. یعنی تبدیل به یک سوژه فاعل جدید بشوند. و طبیعتاً من به عنوان کسی که این تجربه را داشتم، شما در فشارهای روحی و حتی در خود انفرادی به این وضعیت دچار خواهید شد.

اما طرف دیگر ماجرا خود زندانی است. بسیاری از زندانیان سیاسی و مطبوعاتی که مجبور به اقرار علیه خویش و تک‌نویسی علیه نزدیکترین دوستان خود شده‌اند، مشتریان روان‌شناسان و روان‌پزشکان هستند و از نابسامانی‌های روحی رنج می‌برند. قضاوت و شماتت نزدیکان و مردم عادی گاه باعث رنجش این‌ها می‌شود که مجبورند تا مدت‌ها سکوت کنند و نمی‌توانند برای کسی بگویند که تحت چه شرایطی عملاً مجبور به اعتراف و اقرار شده‌اند. جهانبگلو به وضعیت تلخ زندانی آزادشده اشاره می‌کند:

فرد با تلخی خیلی زیاد روبه‌رو است، وقتی که از زندان می‌آید. تلخی‌اش حالا می‌تواند به طور کلی در مورد بشریت باشد که چرا بشریت یک چنین بلاهایی می‌توانند سر همدیگر بیاورند.

دوم می‌تواند دچار نوعی ناامیدی کامل در مورد مسائل اجتماعی و مسائل سیاسی بشود.


طرح جلد رمان «۱۹۸۴» نوشته جورج اورول

سوم اگر زنده بماند، مسأله‌ این‌جاست که تا چه حد می‌تواند دوباره ذهنش را زنده و بیدار کند. ولی این وضعیتی‌ است که ممکن است به وجود نیاید. یعنی شما ممکن است از چنین وضعیتی بگذرید و همیشه این تلخی در شما وجود داشته باشد که دیگر فکر کنید هیچ وقت بشریت نمی‌تواند به سمت یک آینده‌ مفید و سالم پیش برود.

حنیف مزروعی نیز به همین وضعیت تلخ می‌پردازد و معتقد است که زندانی حق دارد شرایط سخت را بپذیرد و تحت فشار اقرار کند. اما می‌گوید که جامعه هم به نقطه‌ای رسیده که وضعیت اعتراف‌کنندگان را بهتر درک می‌کند:

چیزی که از آن برای آدم می‌ماند، یک خاطره‌ تلخ و یک طنز تلخ است و یک احساس شاید نامطلوب. اما در نهایت من خودم شخصاً به هر زندانی حق می‌دهم این کار را بکند. چون به نظر من ما نمی‌توانیم درک کنیم که هر زندانی تحت چه شرایط غیر متعارف و غیر قانونی و شرایطی قرار می‌گیرد که برای ما قابل قبول نیست.

شاید من در دوره‌ی بازداشت خودم یک شرایط داشته باشم و یک نفر دیگر ممکن است شرایط دیگری داشته باشد. برای همین آن زندانی است که فقط درک می‌کند چرا به آن نقطه رسید و شاید برای آدم‌هایی که با او ارتباط دارند، درک این نکته سخت باشد. اما من حس می‌کنم که خوشبختانه جامعه به جایی رسیده است که آن‌ها هم این درک را دارند که به زندانی حق بدهند.

خانه روزنامه نگاران را بستند - مجموعه گزارش و عكسهاي امروز پنجشنبه 15 مرداد مقابل انجمن

آقاي شمس در حال صحبت هستند سمت چپ ايشان پروين امامي و در سمت راست بدرالسادات مفيدي ، ابوالحسن مختاباد ، عزرا فراهاني ديده ميشوند

امروز صبح پنجشنبه قرار بود كه در محل انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران ، نوبت دوم مجمع عمومي انجمن صنفي برگزار شود ، اما به گفته شاهدان و دوستاني كه در محل حضور داشته اند با درب بسته پلمپ شده مواجه شده اند ،‌هرچند ديشب تعدادي از دوستان به اين امر پرداتخ بودند كه انجمن پلم پده است ، اما گزارشها حكايت از آن دارد كه تعداد بسيار زيادي عليرغم آنكه مي دانستند خانه روزنامه نگاران پلمپ شده است باز هم آمده بودند. آمده بودند تا بگويند ، ما همچنان ايستاده ايم و از خانه خود دفاع ميكنيم ،‌هرچند كه بي خانه شده ايم ،‌ گزارش ها حكايت از آن دارد كه خانم بدرالسادات مفيدي ابتدا در مورد اينكه چگونه ديشب ماموران آمدند و از محل عكس برداري نمودند و سس اقدام به پلم آن نموده اند ، ‌حتي شركت تعاوني كه اصلا ربطي به امور اداري انجمن ندارد را نيز پلمپ نموده اند !؟اين گزارش مي افزايد در ادامه آقاي ماشاالله شمس الواعظين براي حاضرين صحبت نموده اند و ابتدا از جمعيت حاضر مي خواهند كه براي شادي روح خبرنگار شهيد ، عليرضا افتخاري يك دقيقه سكوت و يك فاتحه بخوانند و در ادامه از اينكه در ساعت غير اداري خانه روزنامه نگارن را پلمپ كرده اند انتقاد نموده اند ، وي ادامه داده اند كه دقيقا شب قبل از برگزاري مجمع اين خانه را مي بندند معلوم است كه چه هدفي را دنبال ميكنند ، آقاي شمس ادامه داده اند كه شخصا از طريق مجاري قانوني پيگير اين مسئله خواهند بود تا بدانند كه آقاي مرتضوي بر چه اساسي دستور پلمپ اين خانه را كرده اند. گزارش مي افزايد كه در ادامه خبرنگاران حاضر در محل اقدام به امضا نمودن درب ورودي انجمن نموده اند تا سندي باشند به يادگار. در گزارش آمده است كه در اين تجمع تعدادي بيش از يكصد نفر در اين محل حضور داشته اند كه با توجه به اينكه ميدانستند كه انجمن بسته شده است و باز هم آمده اند جاي تقدير دارد. از چهره هاي شاخص آقاي ماشالله شمس الواعظين ، عمادالدين باقي ، بدرالسادات مفيدي ، عليرضا رجايي ميتوان نام برد.

افروغ: محاکمه‌ها را تعطیل کنید تا آبروی کشور نرود

در مقاله او که در روزنامه اعتمادملی روز پنجشنبه منتشرشده، آمده است:

به عنوان یک روش‌شناس که سال‌‌های بسیاری را صرف پژوهش کرده‌ام. معتقدم متهم کردن یک فرد به جریان‌سازی انقلاب مخملین چندان آسان نیست، زیرا انقلاب مخملین تصمیمی نیست که یک شبه اتخاذ شود و عده‌ای در کمتر از یک ماه آن را به سرانجام برسانند و به هدف‌شان برسند، بلکه زیربناهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی بسیاری می‌خواهد. 

برای همین نیز سخت معتقدم آنچه در قالب برگزاری این دادگاه‌ها به نمایش گذاشته شده است نه‌تنها ارتباطی با یک حرکت مخملین نداشت، بلکه حتی یک اعتراف معمولی هم نبود. 

در این دادگاه شاهد حضور افرادی بودیم که پس از گذراندن چند روزی در زندان، تحلیل‌هایشان تغییر کرده بود و حالا به این نتیجه رسیده بودند که نگاهشان در گذشته درست نبوده است، ‌بنابراین تغییر دیدگاه را چطور می‌توان به برنامه‌ریزی برای انقلاب مخملین ربط داد؟ چرا باید عده‌ای دستگیر شوند، آن هم تنها برای تنبه و اصلاح دیدگاه، فکر و عقیده‌شان یا حتی اینکه معتقد بودند تقلبی صورت گرفته است؟ مگر در این میان پولی دریافت شده است؟ کدامیک از معترضان این معترفان چه جریانی را سازماندهی کرده بود، کجا جریان‌سازی کرده بودند و ملت را کجا جمع کرده بودند و به آنها درس انقلاب مخملین داده بودند که باقی بی‌خبر هستند و تنها ضابطان قانونی باخبر؟ آیا در جریان پخش مشروح دادگاه حرفی از استخدام این افراد به دست قدرت‌های خارجی شنیدیم یا اینکه این افراد پا به میدان گذاشته بودند تا نظام جمهوری‌اسلامی ایران را از اساس و جوهره تغییر بدهند و به ساختار تازه‌ای برسند؟ 

اصلا بحث ارتباط با خارجی‌ها و خط گرفتن را هم اگر کنار بگذاریم، با کدام عینک واقع‌بینی می‌توان به این نتیجه رسید که محمد عطریانفر و محمدعلی ابطحی چنین قدرتی در اختیار داشتند؟ چطور است که دو چهره مانند ابطحی و عطریانفر که همیشه از مدیران میانه بوده‌اند به یک باره دارای چنین قدرت براندازانه‌ای شده‌اند؟ اگر این نیست شاید هم موقعیت و پایه‌‌های نظام برای تغییر قدرت زیادی نمی‌خواهد!

برادران من! انقلاب مخملین تعریف روشنی دارد، زیربناهایی می‌طلبد، به این آسانی‌‌ها نیست که هر کس که اعتراض کرد، نافرمانی مدنی کرد یا بر حسب ذهنیت خود تن به تصمیمی ندارد، را خیلی زود به عنوان نشانه‌ای از وقوع انقلاب مخملین تعبیر کرد. 

به عنوان یک جامعه‌شناس می‌گویم و نه از منظر سیاسی! چه کسی و با چه استدلالی می‌تواند ثابت کند که حضور مردم در خیابان‌ها و اعتراض‌شان نسبت به شرایط اخیر ناشی از هدایت و تصمیم محمدعلی ابطحی و عطریانفر بود؟ چرا موقعیت و قدرت افراد را براساس واقعیت‌های موجود مورد قضاوت و کنکاش قرار نمی‌دهید؟ مردم ایران یک حرکت خودجوش داشتند، رسانه خارجی نبود، پولی نگرفته بودند و در میتینگی به آنها نگفته بودند «ملت پیش به سوی انقلاب مخملین!» تنها ذهنیت حاکم بر افکارعمومی این ماجرا را پیش می‌برد. 

چرا شعور مردم و ملت را دست کم بگیریم و فکر کنیم ملت و افکار عمومی همیشه باید دنباله‌رو باشند و خود قادر به گرفتن هیچ تصمیم جمعی نیستند، کاش در جریان این محاکمات و تئوری‌پردازی‌ها ذره‌ای هم واقعیت‌های موجود را لحاظ می‌کردیم. کجای قانون اساسی آمده است که اعتراض مدنی و آرام جرم است؟ این افراد که در بازداشت به سر می‌برند، کجای این پروسه، قانون اساسی را از بیخ و بن نادیده گرفته‌اند، کسی که در صدد انقلاب مخملین است که مدام پافشاری نمی‌کند تا حقوق قانونی که قانون اساسی برایش در نظر گرفته در جامعه پیاده شود، مگر اینکه قانون اساسی ما دستورالعمل دستیابی به انقلاب مخملین باشد و ما بی‌خبر، زیرا خواسته مردم کوچه و خیابان انقلاب مخملین نیست، بلکه استفاده از تمام آزادی‌های سیاسی و اجتماعی قانون اساسی است.

از سوی دیگر انقلاب مخملین نسخه‌ای است که تنها در جغرافیای سیاسی خاصی پیاده می‌شود. کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی که سال‌ها زیر نوع کمونیسم شوروی بودند تنها بخش‌هایی هستند که این نسخه ناقص در آنها عمل کرده است. دلیل اصلی وقوع انقلاب مخملین در این کشورها هم منش دیکتاتوری حاکم بر آنها بوده است، آیا کسی می‌پذیرد که به لحاظ ساختار سیاسی دولت ایران منش دیکتاتوری داشته که حالا ما باید شاهد بروز انقلاب مخملین در آن باشیم؟ قطعا جواب واقع‌بینانه وجود این رویکرد را از بیخ و بن نفی می‌کند. اما به هر حال هر معادله‌ای از یک وجه ساختاری برخوردار است و نمی‌توان آن را تنها از یک بخش مورد بررسی قرار داد، باید دو سوی معادله را نگریست. 

برای رسیدن به انقلاب مخملین ملزوماتی نیاز است، که از مهم‌ترین آنها وجود و نفوذ قدرت خارجی به اضافه دولت دیکتاتوری است، کدامیک از این دو در کشور ما وجود دارد که اکنون ما براساس آن باید به توهم توطئه مخملین رسیده باشیم؟ کشور ما هرگز خصایص یک کشور سوسیالیستی یعنی بی‌توجهی به آزادی را نداشته است، پس امکان پیاده شدن این نسخه از سوی دشمن خارجی و داخلی برای همیشه در نظام جمهوری اسلامی ایران منتفی است. این منش زیبنده جمهوری اسلامی نیست و صداوسیما سردمدار این منش جدید و تخریبگر شده است. اگر بپذیریم که این افراد بدون اعمال هیچ‌فشاری دچار چنین تغییر نگرش ژرفی هم شده‌اند، باز هم باید گفت این رویکرد جدید چه ربطی به اعتراف دارد و چه ربطی به کودتای مخملین که مدام این ترکیب نوآمده در صداوسیما تکرار می‌شود؟ 

مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که دیگر اظهارنظر و نقد فایده‌ای ندارد، اما نگرانم به عنوان یک شهروند پایبند به نظام جمهوری اسلامی ایران، نگرانم. نگران جوهره انقلاب، نگران وجهه آزادی که قرار بود در کشورم مستقر شود و نگران اعتماد عمومی ملتی که 30 سال برای کسب آن زحمت کشیده شده است. 

قرار نیست که برای تحکیم پایه‌های قدرت یک جناح دست به هر رویارویی‌ای بزنیم، زیرا رویارویی‌ اینچنینی می‌تواند تبعاتی داشته باشد. اگر اینچنین باشد پس امر به معروف و نهی از منکر در نظام ما چه می‌شود، مشورت، همدلی و همگرایی را در کجای این رویارویی می‌گنجانید؟ 

ای کاش محکمه قضایی تصمیم بگیرد، حتی در همین جای کار با استناد به مدارک مستدل مخملی بودن اعتراض‌ها را ثابت کند و متهمان را با اتهام‌هایی در اندازه توان‌شان به محاکمه بکشاند و از همه مهم‌تر مردم را عاقل بپندارد، در غیر این صورت باید گفت که این اعتراف نیست و از این رویکرد نمی‌توان مدرکی یافت مبنی بر برنامه‌ریزی انقلاب مخملین، اگر قدرت هم وجود ندارد بهتر است که محاکمه‌ها تعطیل شود تا آبروی قضایی کشورمان بیش ازین به خطر نیفتد. 

من هم مانند هر شهروندی نگرانم، نگران روزی که پس از این حرکت، هر اعتراضی نشانه‌ای از قصد به انقلاب مخملین تعبیر شود و این لحظه دردناکی است.


من و حداد و یک دماسنج شکسته

جناب آقای حداد می دانم  هیچ یک از نامه های مودبانه و سرشار از متانتم، خمی به ابرویت نیانداخت و آب از آب گل آلود قضاوتت تکان نخورد. پس اینبار  از جنس خودت و با ادبیات خویشاوندان فکری خودت با تو سخن می گویم. خوب گوش هایت را باز کن.

برای چندمین بار است که به پر و پای من می پیچی. ستون نصفه نیمه ام را در فضای خفه رسانه ای ایران می لرزانی. ستونی که عین کودک برای یک مادر می ماند. اما خوب آن چشم های حقیرت را باز کن و پنبه بی عاری از گوش تنگت در آر. تاثیر ستون و حضورم در رسانه های ایران در برابر حماسه دختران و پسران جوانی که سینه  چاک چاک  شده اند و زیر خاک خوابیده اند،  هیچ است. من می مردم و زنده می شدم تا چند خطی بنویسم که شاید صدایم به گوش تو و از تو کرتر ها برسد اما چه خام خیال بودم که اینک صدای ناله مادر ندا گوش فلک را پر کرده اما گوش تو و باقی کبک های دور و برت را حتی به یک زنگ کوچک هم تکان نداده است. حضور بی اثرم در برابر حضور اثرگذار هم نسل هایم همان به که قربانی توهمات واهی شما باشد آقا!

از همان روزی که با انتشار فیش حقوقی مجلس تحت نظارتت کینه از من به دل گرفتی، دانستم که تا نیش نزنی رهایم نمی کنی.

نیش اول را روزی زدی که حمایت هم جانبه خاتمی و کروبی را از یک خبرنگار یک لاقبا باور نداشتی و گمان بردی وقتی از مجلس بی رونقت حذفش کردی، دیگران هم چشم به دهان تو دوخته اند و باور می کنند که این رانده شده از خانه ملت، دزد و بی ادب است و طناز و عشوه گر. برای همین وقتی دیدی کتاب تاج خارم و قصه حقارت مجلسی که خار بر سر خبرنگار گذاشت، از دولت خاتمی مجوز انتشار گرفت ابتدا سر در گوش معاون خاتمی در حاشیه مجلس فرو کردی و با همان لحن حقیرانه ات،  مثلا دلسوزانه و دوستانه  توصیه کردی: آبروی تان را پای این خبرنگار نگذارید که فسادش آبروی اصلاحات را می برد، غافل از اینکه در تمام این سالها هم به آنها و هم به یاران تو اثبات شد که اگر ریگ کوچکی به کفش حقیر یک خبرنگار بود، شما به در گوشی گفتن نمی افتادید و پیراهن رسوایی ما را بر همان سر در مجلستان علم می کردید. یاران خاتمی هم که عادت به شیوه کهنه شما داشتند، گوش بر پچ پچ های عبث تان بستند و خود به آزمودن خبرنگار رانده شده از خانه ملت برآمدند و چون شما طردم نکردند.

پس از آن من نیز  یافته بودم، فاسد کسی است که خودش را به قدرت فروخته است نه او که چشم بر وسوسه های قدرت می بندد و می شود منتقد قدرتمداران. فاسد کسی است که با دوپینگ شورای نگهبان جای  منتخب واقعی ملت را گرفته است و این روزها همان منتخب ملت و مغضوب دولت (علیرضا رجایی) در زندان است و شما جای او در خانه ملت. فاسد کسی است که صدای ناله و ضجه مردم را می شنود اما روی صندلی وکالت ملت، به جای آنکه گلوی آنان باشد پرخاشگر و پاچه بگیر آنان می شود و مدافع حقوق دولت و دولت دوستان.

پس از پچ پچ معروفتان زیر گوش معاون آقای خاتمی که از قضا کارگر نیافتد، نوبت به  کروبی رسید. در همان مجلس فرمایشی نمایندگان  را به دفترتان فرا خواندید و انگار که یک دستور جلسه مهم را نباید از قلم بیاندازید دوباره چشم و چار تنگ کرید و از موضع دوستانه تقاضا برای کروبی فرستادید که این از خانه رانده شده را از روزنامه نیز برهانند و ستون مجلس از او بستانند. اما آنقدر موضع حقیرانه تان بی سند و مدرک بود که آنها هم نترسیدند و ستونم را روی سرم آوار نکردند و چشم های شما بارها از حدقه در آمد که چرا آن همه پچ پچ های شما کارگر نمی افتد و آخر هم نفهمیدید آنچه مرا تا کنون در خانه نگه داشت پرونده سفیدم از آن همه اتهامات کذایی و مضحک شما بود ورنه اگر یک هزارم توهمات و اتهامات شما درست بود،  شما و دوستان "موازی"تان که سایه شان همیشه بالای سر من و همسایه هایم بود، خواب آرام بر من حرام می کردید و هزار بار پشت دوربین های آشنا می نشاندید مرا تا ریز ریز برایتان شرح فساد اعتراف کنم.

همه اینها گذشت اما شما نگذشتید. ول کن ماجرا نبودید، چشمتان هرجا به چشمم می افتاد تا بناگوش لبخندهای ریاکارانه و گل و گشاد نثارم می کردید و در اتوبان های شهر هم تا کمر از ماشین پرمحافظتان بیرون می آمدید تا دستی برای این رعیت رانده شده از خانه تکان دهید تا نشان از بی گناهی شما در بی آبرو ساختن یک زن بی پناه در تمام این سالها باشد اما هرجا که ردی از شما بود یک توصیه دوستانه هم به همه  کردید که دل یاران و همراهان و مدافعانم را بلرزانید تا رهایم کنند. آخر هم نفهمیدم این همه کینه از یک خبرنگار ساده برای چه بود که این همه برای حذف  اش احساس مسولیت می کردید.

در حقارت ذهن بیمار همین بس که من یک حاشیه ناچیز برای روزی که گل یاس به خبرنگاران دادید نوشتم و شما فردای چاپ همان حاشیه در ستونم، از جایگاه رییس مجلس کنایه انداختید  "بگذار بعضی ها بنویسند عطر یاس پیشکش من کار خودم را می کنم، دوباره گل یاس برای خبرنگاران آوردم". از همانجا دانستم که هنوز ستون و حاشیه نوشته هایم روی متن سیاست ورزی و زندگی شما سنگینی می کند.

کار خودتان را کردید و پچ پچ آخرتان هم به گوشمان رسید آقا! فرمودید خانم مینی ژوب پوشیده اند و در سانفرانسیسکو، سی سال انقلاب را زیر سوال برده اند و بعد طعنه به آقای کروبی زده اید که نیروهای جوانش کل نظام و انقلاب را زیر سوال می برند و نه فقط چهار ساله احمدی نژاد را. چه ذوقی نشست توی دلتان که بلاخره من گاف را داده بودم و پچ پچ شما کارگر افتاد. نه آنکه از سوی روزنامه حذف شده باشم و  یا آنکه آنها چشم خودشان را بسته باشند و از دریچه نگاه هیز و حقیر شما آن همه پالتو و کلاه ما را مینی ژوب دیده باشند، نه، من خودم نگران آن شدم که مبادا این روزها که روزنامه اعتماد ملی به سختی نفس می کشد تا صدای نفس های به شماره افتاده ملت تب دار ایران را منعکس کند، زیر سوال بردن کلیت نظام از طرف یک جوجه روزنامه نگار، بهانه ای باشد برای تذکرهای  بعدی آنان که کینه به دل دارند و دست بردار هم نیستند. آنها بزرگوانه سکوت کردند در برابر ستونی که فرستادم اما من پیغام حقیرانه شما را شنیدم و اینجا در بلاد غرب زانوی غم به بغل گرفته ام که چرا ردای وکلای خانه ملت آنقدر به تن مردانش زار می زند که این همه بلبشو در خانه را رها کرده اند و چسبیده اند به کینه های دیرینه خود تا مچ بگیرند و کمی دلشان را خنک کنند. این سخنرانی سانفرانسیسکوی ما اگر برای هیچ کس نان نداشت برای حداد عادل حداقل یک دل خنک شدن را داشت، یک تسویه حساب کردن را داشت که بلاخره سبک بال بنشیند روی صندلی اش  و مسولیت سنگین درگوشی گفتن برای این و آن و متقاعد کردنشان به حذف این مفسد فی الارض از روی شانه اش برداشته شود.  خبرنگاری که روزی وادارش کرد تا در برنامه مخصوص بزرگان در شب عید به جای اینکه از مهمترین رخدادهای سالانه در پیام نوروزی سخن بگوید، بنشیند جلوی دوربین و به عنوان سران یکی از سه قوای مهم کشور از میزان  حقوق و پاداش نمایندگان دفاع کند و از ملت بخواهد که جوسازی های یک خبرنگار را جدی نگیرند.

معلمان و کارگرانی که با تیتر نخست چاپ شده در مورد میزان پاداش نمایندگان در مقابل مجلس تجمع کرده بودند هرساله چشم شان به خانه ملت است تا ببینند امسال کدام خبرنگار سند دروغگویی و ریاکاری وکلای شان را منتشر می کند، دیدید که من  در مجلستان نبودم اما شاگردی خبرنگارانی را می کنم که در همین چهارسال رسوایی هایتان را روشنگری کردند، پس یادتان باشد جهان بی من و شما هم خوب می گذرد و ننگی اش برای کسی می ماند که آویزان قدرت مانده است.

در پایان چندان نگران عکس هایی که در گوشه گوشه های لندن از گردش های روزانه شما و همسر مکرمه تان در مراکز خرید لباس و پوشاک های "خارجی" منتشر می شود نباشید، درست است که در همان لندن هم تا بناگوش خندید و "دلسوزانه" توصیه کردید برای مصاحبه با اوباما نروم که در تضاد امنیت ملی کشور است اما من کینه ای از شما به دل نگرفتم و عکس هایی که از شما و همسر نازنینتان در هنگام خرید لباس های رنگارنگ منتشر می شود هم کار من نیست.  امروز هر شهروند یک رسانه است و منتظر انتشار عکس های بعدی تان در مراکز خرید انگلستان باشید.  مهم نیست که در کسوت یک رییس ساده زیست اصولگرا، به کرات انگلیس را پلید می نامید، این حق شماست که در مقام یک مسافر برای دختر و دامادتان که از قضا پسر آقا نیز هستد، از انگلستان سوغاتی ناچیزی ببرید.

من هم می نشینم خبر خشم شما و آقایتان از استعمار پیر را تنظیم می کنم تا جهان بداند که شما چه راست گویید و ما چه فاسد!

مهدی نیا مهدی نیا ، من ، و سربازان گمنام !

یکی از رفقا گفته بود "من قسم میخورم که سربازان گمنام هم میشینن نوشته های تو رو میخونن میخندن" . واقعیت اینست که این اتفاق با محتوای دیگری یکبار جلوی چشم خودم افتاده که الآن دلم خواست اینجا بگویمش .؛

زمانی من یک گروه تئاتر نسبتاً موفق داشتم . تمام کارهای ما طنز بود و طبیعتاً خودم نویسنده ی تمام نمایشنامه ها و یا میان پرده ها بودم . ضمن اینکه ما موسیقی پاپ هم بطور زنده اجرا میکردیم . آن اواخر شده بودیم گروه "تئاتر و موسیقی" . استقبالی که از کارهای گروه ما میشد اغلب کار دستمان میداد . یا جمعیت هجوم می آورد درها و صندلی های سالن را می شکست ، یا زیادی دست و سوت و هورا بود و گاهاً اندکی هم قر اضافه میشد ، یا ملت رسماً فکر میکردند رژیم عوض شده زن و مرد پا میشدند د برقص !؛

خب سربازان گمنام هم عموماً حال ما را میگرفتند . تقریباً هیچ برنامه ای نشد که اجرا بشه و تهش من حداقل بازداشت سربازان گمنام نشم . آنموقع چون خودم سمتی در ارشاد داشتم و خاتمی هم تازه آمده بود و همه برای هم تیز کرده بودند اینبود که قضیه از یک اجرای ساده ی گروه ما شروع میشد و آخرش یک هیئت باید از فلانجا می آمد تا ما موقتاً آتش بس اعلام کنیم . طبیعتاً با اجرای بعدی که عموماً زمان زیادی هم فاصله نداشت جنگ دوباره از مسجد جامع شروع میشد میرفت فرمانداری برمیگشت ارشاد حراست سپاه تهدید میکرد ما مردم را با خبر میکردیم دار و دسته های طرفین که خوب جمع میشد حالا نزن کی بزن ! بارها هم نطق کرده بودم که من از اون عشق هنری های سوسول بنگی نیستم که گیس بلند کنم حرف بد نزنم بگم روح هنر جریحه دار میشه . یک کلام اینکه داداش زیاد ویز ویز کنی کتک میخوری . بعد هم که تساهل گفتنهای مهاجرانی باب شد و دست و پای ما رو بست ! حیف شد اون اواخر !؛

یکبار حدود ساعت دوازده شب یک لشکر سرباز گمنام ریختند تو سالن . تقریباً اواخر اجرا بود . داد و هوار و عربده و سایر رسومات این قوم جاری شد . ملت بیچاره ساکت شدند و شروع کردند صلوات فرستادن . تابستان بود و من پشت صحنه بودم و از شدت گرما تمام دکمه های پیراهنم را باز کرده بود . اساساً آماده برای دعوا ! بچه ها همیشه سعی میکردند هر مشکلی را خودشان حل بکنند و اگر نشد من با خبر میشدم . به همین جهت تقریباً همیشه آخرین نفری بودم که از اتفاقات مربوط به خودم با خبر میشدم . ناگهان برادران هجوم آوردند پشت صحنه و خب برای دستگیری من و معطل نکردم همان اولین نفری که دیدم را چنان زدم تو گوشش که هنوز یادش که می افتم دستم درد میگیرد . آنشب پیراهن یکی از سربازان گمنام موقع کتکاری از طول پاره شد که همانرا بعداً از من شکایت برد به دادگاه . در تمام طول مدت خنده دار ترین شکایتی که از من شد همان بود !؛

من گیر دادم که امشب اجرا بدون کم و کاست به تمام و کمال برگزار میشه بعدش من هرجا که بگید میام . نهایتاً قرار شد که همین اتفاق بیفته . برادران لشکرکشی کردند رفتند انتهای سالن ایستادند تا بعد از اجرا که منرا ببرند . یهو یکی از بچه های گروه آمد دست منرا کشید گفت بیا اینجا رو ببین . رفتیم از شکاف پشت صحنه نگاه کردیم دیدیم برادران نه انگار که برای دستگیری و بر هم زدن برنامه آمده باشند و نه انگار که آنهمه کتک خورده باشند . دستهای همدیگر را میگرفتند به سر و پا می کوبیدند و غش میکردند از خنده ! گفتم زکی !؛

این حرف آن رفیق را که خواندم یاد آنشب و آن خنده های مستانه ی برادران گمنام افتادم . شدیداً آمپر نوستالوژی زد بالا و دلم خواست که اینها را بگویم . اینکه بعدش و آنشب چه شد و چه گذشت بماند . حتی اینهم که خبر دستگیری گل پسر به مامانعلی رسید و آمد جلوی هزار نفر زد تو گوش ما هم بماند . صد هزارتا خیطی بود با آنهمه دک و پزی که من آنموقع برای خودم داشتم !؛

خوش روزگاری بود ...؛

کروبی: از حق کشته‌شدگان وقایع اخیر نمی‌گذریم


مهدی کروبی، کاندیدای اصلا‌ح‌طلب دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، ضمن تأکید دوباره بر «تقلب» در انتخابات، تصریح کرد که از حق کسانی که در رویدادهای اخیر کشته‌ شده‌اند، نمی‌گذرد.
آقای کروبی روز چهارشنبه در دیدار با اعضای سازمان شورای مرکزی دانش‌آموختگان (ادوار تحکیم وحدت) به انتقاد از دادگاه زندانی‌های انتخاباتی اشاره کرد و گفت: «برگزاری شتاب‌زده این دادگاه و  اعترافات پخش شده، حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری را وارد فصل جدید کرده است.»

سازمان شورای مرکزی دانش‌آموختگان (ادوار تحکیم وحدت) در انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه از آقای کروبی حمایت کرده بودند.

دبیرکل حزب اعتماد ملی در این دیدار کیفر خواست دادگاه [معترضان به نتایج انتخابات] را «یک اعلامیه سیاسی» خواند و با اشاره به سوابق محاکمه‌شوندگان که دارای مناصبی از «معاونت رئیس جمهور تا وزارت» بوده‌اند، اظهار داشت که برگزارکنندگان این دادگاه‌ها «خود را برای برنامه‌های جدیدی آماده کرده‌اند.»

در این دادگاه دسته‌جمعی که روز شنبه برگزار شد، ده‌ها نفر از چهره‌های برجسته اصلا‌ح‌طلب، از سوی دادستان به تلاش برای انجام انقلاب مخملی متهم شدند.

مهدی کروبی در ادامه، تحلیل خود از این «برنامه‌های جدید» را اینگونه بیان کرد: «می‌خواهند این موضوع را بگویند که اساساً تقلبی در کار نبوده است بنابراین اصل حرکت‌های انجام شده زیر سؤال است و عنوان تقلب برای صحنه‌سازی جهت آشوب بوده است.»

وی در ادامه تصریح کرد: «ما از حرف خود بازنگشته‌ایم به صراحت می‌گوییم که در این انتخابات به صورت گسترده تقلب شده است و در انتخابات قبلی نیز تقلب وجود داشته است اما در این انتخابات این تقلب گسترده نتیجه انتخابات را تغییر داده است.»

دبیرکل حزب اعتماد ملی همچنین با بیان اینکه از ابتدای انقلاب بر «قانون اساسی و جمهوری اسلامی تأکید داشته‌ایم» خطاب به حاکمیت اعلام کرد در برابر «برخوردهای شدیدتر» هم از مواضع بیان شده کوتاه نمی‌آید.

مهدی کروبی در بخش دیگری از سخنان خود قانون اساسی را نیز قابل اصلاح دانست و گفت: «اصل برای ما قانون اساسی و عمل به آن است البته همانطور که قبلا نیز گفته شده قانون اساسی قرآن نیست که قابل تغییر نباشد بلکه می‌توان آن را اصلاح نیز کرد.»

دبیر کل حزب اعتماد ملی در اظهارات خود با نام بردن از دو عضو شورای نگهبان افرود: «حرف ما این است که جمهوری اسلامی که در سال ۵۷ به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی با رهبری امام بر اساس رای مردم شکل گرفت آن جمهوری اسلامی نیست که آقای جنتی و آقای یزدی می‌گویند و بر اساس همین اصول جمهوریت و اسلامیت بر حرف خود پای می‌فشاریم.»

احمد جنتی دبیر شورای نگهبان، محمد یزدی عضو دیگر این شورا، با تکرار مواضع آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری‌ اسلامی، اعتراض‌های مردمی به نتایج انتخابات را به طور شدیداللحن به باد انتقاد گرفتند.

مهدی کروبی در ادامه سخنان خود به جانباختگان انتخاباتی نیز اشاره کرد. جانباختگانی که به دلیل فشارهای امنیتی، اطلاع‌‌رسانی درباره آنها با مشکل مواجه است و آمار دقیق آنها هنوز مشخص نشده است.

دبیر کل حزب اعتماد ملی در این باره گفت: «افرادی که در حوادث پس از انتخابات کشته شده‌اند، مرگشان یک مرگ شخصی نبوده است. ما از همه مردم خواستیم که در انتخابات شرکت کنند و پس از آنکه آن حوادث اتفاق افتاد مردم به خیابان آمدند تا ببینند تکلیف رأی آنها چه شد؟»

مهدی کروبی تصریح کرد: «کسانی که کشته شدند برای پیگیری رأی خود اعتراض داشتند و ما نمی‌توانیم از کنار حق پایمال شده آنان بگذریم چرا که ما از آنها خواستیم که در انتخابات شرکت کنند تا سرنوشت امورشان به دست خودشان باشد.»

احمد زیدآبادی و عبدالله مومنی، دو عضو شورای مرکزی سازمان دانش‌آموختگان ایران، در جریان وقایع پس از انتخابات ایران، از سوی نهادهای امنیتی بازداشت شدند و هم اکنون در زندان انفرادی به سر می‌برند. 

علاوه بر این در روزهای پس از انتخابات شمار دیگری از این تشکل «بازداشت، تهدید یا احضار» شده‌اند.